برای میر حسین ... گفتا منم " ترنجم " کانـدر جهان نگنجــــــــم گفتم به از ترنجی، لیکن به دسـت نایی گفتا تو از کجایی آشـفته می نمایــــــــــــی گفتم منم غریبی از شـهر آشــــنایـــــی گفتا سر چه داری از سـر خـــــبر نــــــــداری گفتم بر آســتانت دارم ســــــر گـــــدایی گفتا به دلربایی مـــــــا را چگــــونه دیـــــدی گفتم چو خرمنی گل در بــزم دلــــربایی گفتم که بوی زلفـت گمـــــــراه عالـــمم کرد گفتا اگر بدانی هـــم اوت عاشـــق آیـــد گفتـم که نوش لعلــــــت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنـــده پرور آیــــــد... یکم ــ نمی دانم سریال تلویزیونی یکی از این روزها در خاطرتان مانده، داستان سریال در کشوری خیالی در آمریکای لاتین می گذشت، به نام دمولند، این دمولند همسایه ای زورگو و مستکبر داشت به نام ایندولند و البته در سلسله حوادث و داستان های این مجموعه، ایالات متحده با نقش واقعی خود حضوری تمام داشت. رئیس جمهور دمولند ترور می شود و جانشین او ـــ که داود رشیدی نقش او را بازی می کند ـــ کفیل موقت می شود و با توجه به شخصیت و منش خاص خود، راه اصلاح پیش می گیرد و اندک اندک موضوع پیدا کردن قاتل یا قاتلین رئیس جمهور پیشین تبدیل به ضد خود می شود. کار به جایی می رسد که هست و نیست رئیس مقتول روی دایره می افتد و دست آخر، خودش، قاتل خودش معرفی می شود و این همه با درایت و پرسش های بی شمار کفیل جدید ممکن می شود. روزی که مردم دمولند پی به حقیقت ماجرا می برند و از شخصیت کفیل یا رئیس جمهور تازه استقبال می کنند، اتفاق تلخی می افتد، رئیس جدید، در بالکن کاخ ریاست جمهوری به هنگام پاسخ به ابراز احساسات مردم سکته می کند و می میرد...نمی دانم چرا این روزها بی اختیار این داستان را با اتفاقات ریز و درشت پیش روی انتخابات دهم ریاست جمهوری به خاطر می آورم. از چهارسال ریاست محمود احمدی نژاد که با تلخی بسیار رو به پایان است. از آمدن و رفتن خاتمی تا آمدن و ماندن میرحسین موسوی تا روز سرنوشت بیست و دو خرداد هشتاد و هشت. تو گویی نشانه های بی شمار ناخوانده در این روزها نهفته... دوم ــ این قصه نظر سنجی ها که بیشتر به نظر سازی شبیه اند جنبه ملودرام خود از کف داده و هرچه به روز انتخاب نزدیک می شویم صحنه کمدی و طنز به خود می گیرد (!). نمونه بیاورم، نمونه از خروار،روزنامه وطن امروز حامی و وابسته به دولت، در گوشه بالای سمت چپ شماره صد و پنجاه و دو شنبه نهم خرداد، تیتر زده، بر اساس آخرین نظر سنجی های انتخاباتی(!) احمدی نژاد هم چنان پیشتاز است. جامعه آماری مورد ادعای این روزنامه، ۳۲۰۰۰ تن و از مراکز استان ها بوده و یکی از نهادهای کشور (!) ـــ کدام نهاد (؟) ـــ انجام داده. ۴/۶۳ درصد گفته اند قطعا در انتخابات شرکت می کنند. ۲/۱۶ درصد هم گفته اند به احتمال زیاد شرکت می کنند. از این جمع ۵۸ درصد به احمدی نژاد و ۳۰/۲۰ درصد به موسوی رای می دهند. جالب ترین قسمت این نظر سنجی بررسی دو گانه رقابت بین کاندیداهاست، که در صورت رقابت دو گانه احمدی نژاد و موسوی، ۶۱ درصد معتقد به پیروزی احمدی نژاد و ۲۲ درصد معتقد به پیروزی موسوی هستند. در طرف مقابل هم ماجرا جالب است. شنبه نهم خرداد، هفته نامه اصلاح طلب امید جوان که حامی موسوی است، تیتر یک زده، میرحسین موسوی، ۷۰ درصد. این نشریه از قول موسوی لاری وزیر کشور دولت اصلاحات، رای میرحسین موسوی را بر اساس برخی نظر سنجی های صورت گرفته از سوی ارگان های رسمی(!) ـــ کدام ارگان ها(؟) ـــ ۷۰ تا ۸۰ درصد اعلام کرد. او در گفتگو با خبرنگاران در گرگان گفته بر اساس این نظر سنجی ها موسوی در بین نامزدهای کنونی، کمترین مخالف را داشته و بیش از ۶۰ درصد افراد نیز اعلام کرده اند به احمدی نژاد رای نمی دهند(!) سوم ــ سید محمد خاتمی امروز ساعتی در آبادان و خرمشهر مهمان هواداران پرشمار خود بود. از آن روزهای اردیبهشت هفتاد و شش که در مسجد موسی بن جعفر آبادان با استقبال گرم مردم روبرو شد روز های بسیاری گذشته. خاتمی با آن چهره جذاب و کلام نافذ کلمات آشنایی گفت که برای بسیاری خاطره همان روزها را زنده کرد. انگار بخت موسوی با کلام خاتمی باز می شود. این ها نشانه ای سبز است تا بیست و دو خرداد را روز موسوی بدانیم. یکم ــ اردیبهشت هفتاد و شش تهران بودم که داریوش معمار از آبادان تماس گرفت و گفت، ستاد تبلیغات خاتمی در پارک هتل تشکیل شده، بیا. با معمار کمیته جوانان ستاد را شکل دادیم، هفتاد نفر شدیم و در عمل همه فعالیت های ستاد تبلیغات خاتمی به دوش این جمع بود. از نصب عکس و پارچه نوشته بگیر تا گفتگو و گفتمان(!) طبقه دوم پارک هتل آبادان، مثل کندوی عسل بود و ما جوانان حامی خاتمی، زنبورهای آن. نیش می زدیم و نیش می خوردیم و کار می کردیم. دوم ــ عبدالله کعبی ـــ نماینده آبادان در مجلس ـــ مغازه بزرگ دو بر نبش چهارراه امیری را برای تبلیغات خاتمی گرفته بود ـــ این مغازه حالا لابراتوار بزرگ عکاسی شده ــ من عصرها در شلوغی بازار، آن جا می نشستم و پشت میکروفن، متنی را که نوشته بودم، مدام می خواندم، متن با این جمله آغاز می شد: دوم خرداد، روز سرنوشت شما است، و جمله آخرش هم این بود: رای ما سید محمد خاتمی. سوم ــ دو سه روز آخر باقی مانده از مهلت تبلیغات، معمار پیکان سفیدی کرایه کرد، بلندگوی بزرگی بالای آن گذاشتیم. راه افتادیم سر هر چهار راه و نبش هر خیابان، همان متن را می خواندیم، دوم خرداد روز سرنوشت شما است، رای ما سید محمد خاتمی. ایستگاه هشت ذوالفقاری که ایستادیم، بیست نفر نزدیک پیکان شده و با نگاهی نه چندان مهربان به ما خیره شدند. ترسیدیم، به راننده اشاره کردیم برود، اما نرفتیم. متن را خواندم. یکی از آن ها نزدیک شد و گفت، به خودتان زحمت ندهید، این جا همه به ســـیـــد رای می دهند. چهارم ــ در اوج روزهای تبلیغات خبر رسید، چند کامیون پر از ویژه نامه " یالثارات " در راه آبادان است. در این ویژه نامه به سخیف ترین شکل ممکن، به سید محمد خاتمی تاخته بودند، نوشته بودند، زنی از کارمندان وزارت ارشاد، در دوره ای که او وزیر بوده، به چند زن دیگر گفته، من غسل، مُسل(!) حالیم نیست، وقتی حائض می شوم می روم حمام، تنم را به آب می زنم و می آیم بیرون(!) این را برای خاتمی پیراهن عثمان کرده بودند. خلاصه، این ویژه نامه واقعا ویژه بود. ما که خواندیم ترسیدیم، تصور ما تاثیر و تبعات منفی بر اذهان عمومی بود. سعید حجاریان به ستادهای خاتمی در سراسر کشور پیام فرستاد که، ابدا هراسی نداشته باشید، باور داشته باشید هر نسخه این ویژه نامه ها، یک یا چند رای برای سید به ارمغان می آورد. باورش سخت بود، اما همان شد که حجاریان گفت. صبح سوم خرداد باور کردیم. همه باور کردند. پنجم ــ ما بچه های ستاد خاتمی از همان ساعات اولیه رای گیری طعم شیرین پیروزی را چشیدیم. هر کدام ما عضو گروه اخذ رای در نقاط مختلف آبادان بودیم. من در محل اخذ رای ایستگاه هشت ذوالفقاری، در حسینیه ای مستقر بودم. در آن صندوق هزار و صد رای شمرده شد که سهم خاتمی نهصد رای بود. نیمه شب دوم خرداد، همه جا بوی خاتمی می داد. این بوی خوش پیروزی در هوای ایران پیچیده بود. ششم ــ با بچه ها در پارک هتل بودیم که خبر را رسما شنیدیم. همه گریه می کردیم، گریه نه، هق هق بلند گریه بود که با خنده و صلوات و جیغ و سوت همراه می شد و ساختمان پارک هتل آبادان را می لرزاند. تیتر بزرگ روزنامه همشهری بر دست همه بالا می رفت، کار تمام شد، خـاتـمی۰۰۰/۰۰۰/۲۰ یکم ــ چه وقت بر طبق مسلمات شرع مانند، ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب و خلاصه انجام عبادت با شرایط صحت و شرایط قبول و با محتوا بودن عبادت از حیث اسرار نماز و اسرار سایر عبادات عمل کرده ای تا نتایج آن ها را بیابی که حال از ما دستور العمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیاید و تو را راهنمایی کند. آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست که کما هو حقه عمل کنی و به جایی برسی...این کلمات را حضرت آقای بهجت به شیخ جواد کربلایی گفته بود. دوم ــ حضرت آقای بهجت فرمودند، در یکی از ایام که در مشهد بودم، صبح هنگام در حال وارد شدن به حرم مطهر حضرت رضا (ع) در عالم مشاهده دیدم حضرت (ع) در کنار گنبد روی صندلی نشسته اند. در این هنگام دیدم حضرت مسیح و حضرت مریم از آسمان به خدمت حضرت رضا(ع) می آیند و نوشته ای را به امام هشتم می دهند و می فرمایند، این فهرست حوائج مشروع مسیحیان واقعی است، آیا شما اجازه می فرمایید برآورده شود (؟) حضرت رضا در پایین برگه امضا فرموده و آن را به حضرت مسیح می دهند. سوم ــ حضرت آقای بهجت فرمودند، یکی از ثروتمندان رشت که ساکن نجف اشرف بود، دختر خود را به ازدواج روحانی سیدی که بسیار فقیر بود درآورد. از آنجا که دختر در خانواده ثروتمند بزرگ شده بود به هیچ عنوان حوصله غذا درست کردن برای شوهرش را نداشت. شبی حضرت فاطمه زهرا (ع) را به خواب دید. حضرت به او فرمود، دخترم چرا با پسرم خوش رفتاری نداری و برای او غذا درست نمی کنی(؟) وی در جواب گفت، من حال درست کردن غذا برای این آقا را ندارم. حضرت اصرار کردند و او همان جمله را تکرار کرد. تا این که حضرت زهرا (ع) فرمودند، تو فقط مواد لازم خورشت را آماده کن و داخل قابلمه بریز و روی چراغ بگذار و لازم نیست کاری بکنی. در این هنگام از خواب بیدار شد و تعجب کرد، بعد به عنوان امتحان همان کار را انجام داد. وقت ظهر وقتی درپوش قابلمه را برداشت دید غذا آماده است و عطر خورشت خانه را معطر کرده است. او همیشه به این صورت غذا می پخت و حتی روزی مهمان او گفت در همه عمر غذایی این چنین نخورده است. حضرت بهجت در ادامه افزود، تعجب این که آن خانم با این که این کرامت را بارها دید باز حوصله درست کردن غذا را نداشت(!) چهارم ــ حضرت آقای بهجت فرمودند، پزشکی متدین و اهل ولایت و شیعه مدتی در صدد پیدا کردن یاران حضرت ولی عصر (ع) بود و حتی می خواست اسامی آن ها را بداند. روزی در مطب خود که در خانه اش قرار داشت تنها نشسته بود که شخصی وارد شد، سلام کرد و نشست و گفت، حضرت آقا، یاران حضرت حجت (ع) عبارتند از...و شروع کرد به شمردن نام های آنان و تند تند همه را نام برد و نام یکی نیز بهرام بود. به هرحال در طول چند دقیقه همه سیصد و سیزده نفر را شمرد و گفت، این ها یاران مهدی (ع) هستند. بعد بلند شد و خداحافظی کرد و رفت. دکتر می گوید، او که رفت تازه به خودم آمدم که این چه کسی بود (؟) آیا من خواب بودم یا بیدار (؟) از همسرم که در اتاق مجاور بود پرسیدم، آیا کسی با من کاری داشت و پیش من آمد (؟) گفت، آقایی آمد و تند تند حرف می زد. دکتر گفت، تازه فهمیدم که خواب نبودم و او از افراد عادی نبود. پنجم ــ ارتحال جهان سوز مرجع عالی مقام شیعه، عارف کبیر، عالم صمدانی، استاد بزرگ اخلاق و عرفان آیت الله العظمی محمد تقی بهجت فومنی تعزیت و تسلیت باد...یادش جاوید و نامش ماندگار. اولا" از ماست که بر ماست نه از اوناست که بر ماست .بعدا" خودتون مِی فهمید. حالا.!!؟ از آنجایی که جشنواره تاتر آبادان قرار بود همزمان با سالروز شکست حصر آبادان برگزار بشه، قرار شد جشنواره تاتر بعداز ماه رمضان برگزار بشه بعد قرار شد بعد از همایش تاتر خوزستان برگزار بشه (قرار گذاشتن در این برهه از زمان از اهمیت خاصی برخورداره؟ نه . فقط خیلی باحاله) بالاخره همایش تاتر خوزستان . اونقدر تبلیغات گسترده ،تابلوها در سطح شهر تیزرهای تلوزیونی واطلاع رسانی در جراید بود که ما بد جوری نگران حال دست اندرکاران شدیم وواقعا" شرمنده اونها،وعزم خود را جزم تا همایش کنیم جهت این مکتب تئاتر خوزستان (البته ما هم اگر جای آنها بودیم همین کارو می کردیم!! چرا؟ می خواستید خودتون بیاین تاتر ببینید چرا؟ آخه ما چقدر این چیزارو بهتون بگیم؟) به تاتر می رویم. یک کا رمی بینیم قبلش ازدحام جمعیت باعث شکسته شدن شیشه ها شد !! بعد از ما بلیط نگرفتند بعد از هیچکی بلیط نگرفتند تو سالن که رفتیم ما بودیم با هیچکی دیگه. کار شروع شد یه سیگار بود که تو هوا راه می رفت یک زن بود لباسش سفید بود بعد برق رفت چراغ قوه روشن کردن بعد زن شعرشد اول یه مرد گفت دوست داره با تمام احساسش بمیره ما خیلی ناراحت شدیم طفلی خیلی باید زور بزنه یه آهنگ خارجکی پخش شد یکی دست زد ما هم دست زدیم هیچکی هم دست زد. والا. می خواستید خودتون بیاید تاتر ببنید واسه چی والا.(خودتی). کار دوم : یه جا بود که دم درش خیلی تاریک بود گفتن چون کتابخونه است تاریکه. آخه تو تاریکی کتاب خوندن یه صفای دیگه داره باور ندارید؟ می خواستید خودتون بیاین تاتر. کار شروع می شه یه مرد راه می ره، بعد دوباره راه می ره، بازم راه می ره،بعد یه زن< فضایی> می یاد، شایدم تو فاز فضا بود دقت که می کنیم می بینیم از تو فضای سالن اومد. فکر می کنیم میز شام برای دونفره !! اینطوری نبود چون اونا سه نفر نبودند .در ضمن خانم بجای چایی ریختن در لیوانهای یکبار مصرف، همه اون آبها روریخت تو یک لیوان اگه چندتا از لیوانهای پارسال رو الکی کثیف نمی کرد امسال مجبور نمی شد همشو بریزه روی سن .یه سیگاربود، یه آهنگ ایرانی که خارجکی بود . زن دید تو فضا بیشتر فاز می ده رفت.نفهمید چی می گم ؟ می خواستید خودتون بیائید تاتر.!(گفتم که خودتی) کارسوم: یه داور بود که از بس سیگار می کشید مو درآورده بود یه دخترم بود که می خواست با وجی یا دی کاپریو (فرقی نداره هر کدوم دوبله خسرو خسروشاهی روش بود) ازدواج کنه. قیصراز آبادان می یاد یا می ره نمی دونم ولی با کریم آب منگول با هم بودند کریم این بار بی خیال دختره شده بود و گیر داده بود به نه نهه در این هنگام لئوناردو وارد می شه... بقیشه ام می خواستید خودتون بیائید تاتر.!( در توضیح بالااشاره داشتم به این مهم که خودتی) نوشته شده در هیچ جا ! در حالی که هنوز نتایج نهایی احراز صلاحیت کاندیدا ها و بررسی شکایات ادامه دارد در میان رد صلاحیت شدگان نام شوکت خانم ( همسایمونو می گم) به چشم می خورد که باعث واکنش شدید احزاب و گروها قرارگرفت . شوکت خانم که یکی از منتقدین شهرداری و تئورسین های بنام شهرمی باشد در خصوص علل رد صلاحیت خود به خبرگزاری ما اعلام داشت یکی ازدلایل رد صلاحیت بنده اعتراض به رنگ جداول شهروتشبیه آنها به ریق بچه بود ودیگری شرکت درپیست اسکیت واقدام علیه امنیت جشن روز پاک شهرداری عنوان شده وی درادامه اذعان داشت: به مو می گن گنده ترازدهنت حرف می زنی .اینو خوهمه می دونن که مودهنُم گشاده یعنی همو گُندن. مادرزادی ایجوربودُم حالا داشتن دهن گنده جرم محسوب می شه یا نه نمی دونُم .خو هرکسی یه عیبی داره. نمی خوام اسم ببرُم ولی خودُم یه نماینده دیدُم هی می شلید و راه می رفت چطور بش صلاحیت دادن که بره احرازبشه؟ مو با همی احراز هم مشکل دارُم تو دهن مو که ایقد گُندن نمی چرخه. اصلا احراز شدن کار خوبی نیست زمان ما که عیب بود کسی بره احراز کنه خودشو!؟ اونوم چی با صلاحیتش بره وسط مردم . وُُُ ُی خاک به سرُم. شوکت خانم پیرامون برنامه های خود جهت شرکت در انتخابات اظهار داشت : مو می خواستُم برم مجلس واسه نطق پیش ازدستور،یعنی چی؟ یعنی پیش ازاِیی که کسی دستور بده برُم نطق کنُم .موازاین جا تا تهران را آسفالت می کنُم اول قرار بود کوچه پس کوچه های شهررواسفات کنیم که شهرداری با این طرح 100روز100خیابان تنگید وسط هرچی شعارتبلیغاتیه .اصلا شهردارهم باید احراز بشه .مو تیم صنعت و می برُم تهرونی می کنُم تا هی مدیرعامل مجبورنشه هروقت بازیه بیاد اینجا و بگن مدیر پروازی. تماشاچی هارو می برُم تا تماشاگران پروازی داشته باشیم . تمام تلاش خودُم می کنم حالا که اینجا بندرآزاد نشده یه توردرست کنم هفته ای یکبار یه بیله ازآبادان می بردم بندرآزاد کیش یا جاهای دیگه تا ملت ناکام ازدنیا نرن. مویه طرحی هم واسه آب شرب ای شهردارم که ایشالا اگه رفتم مجلس باید اونوارائه بدم . مو وعده بی خود نمی دُم آب که درست نمی شه تلاش می کنم تو ائی طرح مغازه دارها موظف بشن بشکه هارو تا درخونه ها بیارن .اقداماتی هم دراین زمینه صورت گرفته که به یاری خدا کارنهایش با اضافه کردن یه مصوبه و تامین اعتبار تا شش ماه دیگه صورت می گیره.سرکار شوکت خانم در جواب پرسشی دیگردرخصوص لیست های انتخا باتی و قرارگرفتن نام او دراین لیست ها عنوان داشت :هنوز تصمیم نهایی خودمونگرفتم یه صبحتهایی با اوصول گرها شده که همین طور که ازاسمشون پیداست او نها اوصولا" گَر هستند و حالا هم که جبهه تشکیل دادند .ما هم که پا به سن گذاشتم .قلبم ضعیفه بهشون جواب ندادیم .اصلاح طلب ها که خوب طالب اصلاح و این جور چیزا بودن برامو هم زشت بود تو محله چو بیوفته شوکت خانوم چقدربی ظرفیته پاش نرسید تهرون رفته اصلاح کرده . پس اینا رو هم بی خیال شدیم . رایحه خوش خدمت هم پیشنهاداتی داده ولی مو ازبچگی ازخوش خدمتی بازی بدم می یومده وی درپایان درمورد اقدامات صورت گرفته توسط خود جهت جلب آرا و مشارکت مردم گزارش داد :دراین مدت اس ام اس های زیادی به مردم دادم البته بعضا اشتبا هاتی هم دراین مورد بود که اس ام اس اشتباه فرستاده می شد که از غذا به مزاج خیلی ها هم خوش می امد و جواب می دادن .بعد تعدادی سیم کارت هدیه دادم که ایرانسلی بود. هم تی شرت چاپ کردم هم کلاه و لیوان.تو این مدت 15 کیلو اضافه وزن پیدا کردم چون مجبورم تو تمام میهمانی ها شرکت کنم هر شب سه چهار جا شام دعوت می شم مردم شرمنده کرداند. به ولای علی ظهربه ظهر با ایکه خستمه و خوابوم می یام می رم خا کستون واسه مردهای مردم فاتحه می خونوم . دیگه واسه قران خونا و گداهای خاکستون موچهره شناخته شده ای هستم .هر شب تو این خونها جلسه می زاریم بحث می کنم ولی آخر شب می رم خونه خودم . حالاهم ازهمین جا اعلام می کنم آیا سزاوربا این همه تلاش چشمگیر نیروهای فعال جامعه به حاشیه رونده بشن و خودشون شب ها برن رانت بخورن . نوشته شده در هفته نامه یادگاری آبادان تا حالا با خود فکر کرده اید چرا شرکت تراکتور سازی تبریزرا با نام آذربایجان صدا نمی زنند و شرکت فولاد را با آن عظمت در استان اصفهان، شرکت فولاد مبارکه می نامند؟ یا آن سو تر چرا مردم سفید دشت استان چهار محال در سفر ریاست جمهوری به آن دیار با قاطعیت خواستار تغییر نام کارخانه سیمان شهرکرد به سفید دشت،( محل احداث کارخانه) شدند؟ با اندکی تامل در این خصوص وبا درنظر گرفتن حوزه های مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی در مناطق مختلف به نتایج قابل توجهی دست خواهیم یافت که چشم پوشی از آن را نمی شود به سادگی قابل قبول دانست. شاید هنگامی که بحث در مورد پالایشگاه دوم آبادان در نشریات مطرح شد کمتر کسی انتظار کوچکترین واکنش و اظهارنظری آنهم از سوی روبط عمومی پالایشگاه آبادان را داشت چرا که هماره براین باور بودیم که این مهم یکی از دغدغه های دوستان ما در روابط عمومی پالایشگاه آبادان هم می تواند باشد و شاید کمکی یا لااقل هم سویی با آن ها، که متاسفانه دوستان ما بدون تامل و به جای پیگیری این جریان، در یک اقدام نسجیده و عجولانه اقدام به برگزاری کنفرانس مطبوعاتی ( که بعد از انتخابات شاهد رشد این گونه کنفرانس ها در ارگان ها هستیم! ) با دعوت از گلچینی از خبرنگاران بعضی از رسانه ها به قولی اقدام به شفاف سازی نمود، که این اتفاق نه تنها هیچ کمکی به بحث مطرح شده نکرد، بلکه مسئله را بسیار پیچیده تر و به حاد شدن قضیه کمک کرد . ذیلا به مواردی از آن اشاره خواهیم داشت: 1- آیا به نظرتان روابط عمومی پالایشگاه آبادان در این مهم می تواند مرجع ذیصلاحی باشد تا نسبت به اظهار نظر نمایندگان، عدم اجرایی شدن طرح، تاخیردرانجام پروژه و انعکاس آن توسط نشریات به شفاف سازی بپردازد؟ 2- روابط عمومی با انتقاد از نشریاتی که به این مبحث پرداخته اند درخواست می نماید مردم را با تهدید روبرو نسازند و آن ها را ناامید نکنند. نمی دانیم دوستان ما در روابط عمومی مباحث مطرح شده در نشریات راخوانده اند؟ واگر خوانده اند چگونه خوانده اند؟ در کجای بیان موضوع تغییر نام پالایشگاه دوم مردم با تهدید روبرو شده اند؟ نشریات فقط اظهار نظر نمایندگان پیشین و نمایندگان جدید را انعکاس داده و به بیان واقعیات پرداخته است و در این بین هیچ برداشت مطبوعاتی صورت نگرفته است. روابط عمومی اگر در این زمینه انتقادی دارد انگشت انتقاد برای نشریات پذیرفتنی نیست بلکه بازگوکنندگان این طرج باید مورد انتقاد شما قرار بگیرند. 3 - در کنفرانس مطبوعاتی روابط عمومی پالایشگاه آبادان چه چیز جدیدی مطرح شد؟ آیا ارایه آمار و ارقامی که چندی قبل توسط مدیرعامل پالایشگاه و همچنین مدیرطرح پالایشگاه دوم عنوان شده بود و در نشریات هم به آن پرداخته شده است را در راستای شفاف سازی قلمداد می کنید؟ 4 - روابط عمومی پالایشگاه آبادان از نشریات می خواهند مردم را نا امید نکنند و در ادمه می گوید: مردم منتظرحرف های خوب از نفت هستند! آیا مردم فقط باید حرف های خوب بشنود؟ این حرف های خوب کی قرار است عملی شود؟ چرا می خواهید روی واقعیت ها سرپوش بگذارید؟ 5 - گفته اید: در هیچ کدام از شهرهای ایران که دارای دو پالایشگاه هستند هر دو پالایشگاه به یک اسم خوانده نمی شوند ومثال هم آورده اید. الف: آیا پالایشگاه آناهیتا و یا هرمز که به عنوان نمونه ذکر کرده اید اصلا قابل مقایسه با پالایشگاه آبادان هستند؟ ب: خودتان جواب خودتان را داده اید دو اسم دارند ولی پالایشگاه دوم را به نام استان صدا نمی زنند. آیا شایسته نبود بجای گذاشتن کنفرانس طی درخواستی به وزارت نفت یک اسم پیشنهاد داده ( بهمنشیر، ثامن الائمه، 5مهر...) تا اگر شائبه ای هم در ذهن ها هست بر طرف شود؟ وبعد نتیجه را اعلام می داشتید. 6- نکته جالب توجه دیگر اینکه در کمال ناباوری و در دفاع از شیطنتی که در وزارت نفت شده اعلام می کنید: پالایشگاه متعلق به کل خوزستان است! آقایان عزیز، درست است که در نتیجه فواید این پالایشگاه به مردم خوزستان و در کل به کشور می رسد، اما پالایشگاه دوم آبادان متعلق به کل خوزستان نیست و متعلق به مردم آبادان است. یادمان نرود در ابتدا این نمایندگان آبادان (خوب یا بد و فارغ از هرگونه انتقادی) بودند که نسبت به احداث این پالایشگاه اقدام به رایزنی نمودند، نه نمایندگان خوزستان! امیدواریم فرق این دو را از هم تشخیص دهید. نمی دانیم باز نیاز هست که علت حساسیت های موجود در جامعه را بازگو کنیم یانه؟ در زمانی که اکثر بحث ها در حوزه های مختلف پیرامون اشتغال زایی و بومی گرایی و توسعه شهری می گذرد، در جایی که استاندار اسبق خوزستان اعلام می کند سعی کنید برای آبادان به صورت جداگانه اعتبارات جذب کنید و به اعتبارات استانی بسنده نکنید، روابط عمومی دفاع از چنین طرحی را بیان گر چه چیزی می داند؟ بازهم اعلام می کنیم: احداث پالایشگاهی به نام خوزستان حتی در آبادان می تواند یکی دیگر از امتیازات و فرصت های ممتاز شغلی را از این شهر سلب نماید. نوشته شده در هفته نامه اروند همیشه شعرها / آوازها و آهنگهایی من باب یا درباب توصیف /توضیح/تشریح/تسریح/ مدح/ثنا/نکوهش/پزوهش/ستودش و سوزش (این آخری بیشتر مد نظر است) چیزهایی/جاهایی/سرایش/خوانش/وزدش شده است. شهر آبادان یکی از آن نمونه های بارز/آشکار/ مثال زدنی/قابل بحث/و مدل و خیلی چیزهای دیگر است. که هرکسی در خور توانایی های خود در هر جایی و در هر مکانی و در هر زمانی راجب به آن از خودش هنرورزی در کرده. طبق آمار جهانی سازمان یونیسف (حال این آمار چه ربطی به سازمان یونیسف دارد به ما مربوط نمی شود) آبادان در رتبه نخست این جدول قرار گرفته و بعد ازآن میتوان به تهران / کهکیلویه / لائوس/ موزابیک/ گواتمالا/ و گینه بیسائو اشاره کرد که در زیر به بررسی و چالش زدایی ورسوب زدایی انگیزه های روانشناختی برخی از آنها بدونه در نظر گرفتن این ورآبی یا اون ور آبی یا زیر خاکی بودن آنها می پردازیم. دختر احمد آباد تو عروس بندری :احتمالا" شاعر/خواننده/ آهنگ ساز این اثر جملگی یک نگاه سنتی داشته چرا که دختر احمدآباد حتما" باید غروس بندر شود و به غریبه ها شوهر نکند خدای نکرده .آنهم در این وانفسای بی شوهری .از همین روست که داماد بخت بر گشته که در شهری دیگر است آواز سر می دهد: مو میروم به بندر سی هوای یاروم . و در اعتراض به نقص سریح حقوق بشراین عمل رامحکوم کرده و اعلام می کند :راه بندر دوره اوفی !اوفی! آبادان گلستانه بوستان آبادان: همه چی حاکی از آن است که شاعر / خواننده/ و اهنگساز در فضا بوده و قرص اثر خودش را گذاشته و همگی در توهم به سر می برند . لب کارون چو گلبارون: اینم از اون حرف هاست . شاعر در این شعر از افعال معکوس استفاده کرده و لجنزار و نی زار و نخاله های شهری و زباله ها و تیروترکشها را به گلبارون تشبیه کرده. مو بچه شطوم مو مار هفت خطوم: شاعر این شعر شرکت نفتی نبوده و به علت عدم وجود استخر عمومی مجبور به شنا در شط بوده و مدعی است : زکس نمی ترسوم مو آخر خطوم .منظور شاعر از اخر خط همانا اخر اسفالت بوده که اسفالت به قرینه لفظی و به خاطر نداشتن قافیه به خط تبدیل شده. ولک کا آبادان 5 کیلومتر دمت گرم :(یعنی ووی خاک به سرم رسیدیم ابادان) در این مورد بین منتقدان / مورخان/ مترجمان/ منصفان/مخمران/مصرفان/ و اصولا" انهایی که آخرشان با ان تمام می شود.( مقصر خودتی بد میخونی) اختلاف نظر وجود دارد و هنوز به یک اجماع واحدی نرسیدند و اختلاف بین این الف و نونها هم به خودشان مربوط است. بعضی بر این عقیده اند که خواننده قصد کارشناسی هوا را داشته چرا که اشاره به دمت که همان دما میباشد و گرم که نشان دادن عمق فاجعه است و اعلام می کند 5 کیلومتری آن هستید .بدانید کجا دارید می رید. برقم نیست . آبم نیست اگه نمی تونید سروته کنید. والا گل برای دلبروم می بروم :در روایاتی قدیمی نقل شده همی. مجنون را که سر به بیابان گذاشته بود همی .دنبال بیابان را گرفته بود همی. و به جایی رسیده بود همی .که نامش آبادان بود( اینجا دیگه همی نمی خواد . جنبه داشته باش) و با خودش اندیشه ورزی کرده بود تا گلی جهت نشان دادن ارادت عاشقانه خود نزد لیلی ببرد و نخلی را بدوش گرفته و آواز سر داده بود . گل برای دلبروم می بروم همی .گل برای تاج سروم می بروم همی. از این روایت کوتاه چند نتیجه گیری میتوان کرد.1- مجنون آب آبادان را خورده ولاف می آمده.2-مجنون برای نشان دادن درجه عشقش از میان گلها نخل را انتخاب کرده.3-مجنون جوگیر شده بود.4-مجنون را در حالی که نخل به دوش در شهر بوده سر چهارراه به جرم ارازل واوباشی گرفته اند. آبادان شهر وفاست غروباش چه با صفاست:خواننده این شعر به جرم تشویش اذهان عمومی مدتی است تحت نعقیب قرار گرفته او که خیلی به مرز نزدیک بوده براحتی توانسته نظاره گر غروب آبادان باشد که خیلی وقت پیش فیلتر شده و خواننده مجهز به فیلتر شکن بوده . پول پیتزا نداروم سیت سمبوسه میاروم :اینجا خیلی تابلوه که خواننده از راه مخ زنی وارد شده تا دل دختر را به دست آورد. دختر که بچه مایه دار می باشد به این سادگی ها اسیر نمی شود و میگوید: تموم حرفاش کلکه .کلکه آی کلکه .ما به خواننده بخت برگشته پیشنهاد می دهیم سری به دفتر نشریه ما بزند چون خوردن سمبوسه تنها اتفاق مهمی است که اینجا همیشه در اولویت قرار دارد. سال دیگه عروس بیاریم توی خونه:این یکی نسبت به اون یکی دیگه ها صداقت بیشتری داشته و اعتراف می کند سال دیگه عروس بیاریم توی خونه .چون میداند اگر امروز اراده کند خای نکرده مزدوج شود یک سال طول می کشد تا شرایط مهیا شود برای عروسی بعد از مهیا شدن هم چند سال طول می کشد تا شرایط عادی شود شرایط هم که عادی شد باید به فکر سنگ قبر و مرده شور جواز دفن و این چیزا بود و اینجاست که از کرده خود پشیمان شده و اواز سر می دهد : موسوختم مو برشتوم که دیشو نومه نوشتوم. نوشته شده در هفته نامه یادگاری آبادان نوستالژی گرایی ما ایرانی ها گاه به اشتباهات فاحشی در حوزه تاریخ پیوند می خورد. خیلیها را می شناسیم که دامنه نوستالژی شان از دایره کودکی و زندگی پدربزرگ ها یشان بسیار فراتر می رود و حسرت روزهای دورتر را می خورند . آنها از دوران ایران باستان با حسرت فراوان یاد می کنند. نشانه های آن دوران را حفظ می کنند. ما ملتی هستیم که به نداشتههایمان بیشتر علاقه مندیم تا داشتههایمان .» وقتی عاشق نوستالژی باشی از دیدن عکس های قدیمی ، وسایل عتیقه روزگاران قدیم یا لباس های زشت و بی قواره ای که روزی زینت آدم ها بوده به وجد می آیی. وقتی روی یه عکس رنگ و رورفته که حاشیه هایش زرد شده زوم می کنی و یکی ازت می پرسه این عکسه کیه بی دریغ احساس می کنی زندگی خودت در100 سال پیش! نمی دانم این ها را می شود به عنوان مقدمه بازدید از نمایشگاه صد سالگی نفت اینجا آورد یا نه؟ براستی که عجیب این نفت با زندگی مردمان این دیاردر هم تنیده شده و این را می شود از پنکه دستی سبزرنگی که کنار دستگاه های عجیب و غریب پالایشگاه گذاشته شده فهمید یا آن موقع که میخ کوب یک دستگاه اندازه گیری شدی به ناگاه چشمت به ملاقه های می افتد که در زمانی اسباب کار آشپزای نفت بوده، به خودت می گی این ملاقه ها هم نوستالژی خیلی هاست، چه سال هایی که میزان کمی و زیادی غذای کارگرها با این ملاقه ها محاسبه می شده، کمی این سوتر یک گراموفون، که با خیلی از گرامافون هایی که درخانه های پدر بزرگ ها می دیدیم از آن هایی که مادربزرگ هرروزبا دستمال نم دارصفایی به آن می داد یا در فیلم ها خودنمایی می کرد فرق دارد. ای کاش مجالی پیش می آمد تا یکی از آن صفحات قدیمی را هم امتحان کرد شاید به این نوستالژی ما بیشتر کمک می کرد و حال و هوایی دیگربه ما می داد یک آوایی که روزگاری از رادیو نفت ملی پخش می شد از همان هایی که شاید خدا بیامرز مش درویش اونجایی که علی پارسا می گفت: چویی می خورد وتند تند سیگار می کشید، حتما تو راه رسیدن به پالایشگاه با خودش زمزمه می کرده، و همه فقط به این چیزاها ختم نمی شه چرا که در کنار این ها نگاه کردن به کاپ هایی که عنوان مسابقات بین اداره ای روش حک شده لذت تماشا رو دو چندان می کنه و یه حسرت کوچیک واسه وضعیت حالا بهش اضافه می کنه. جالب اینکه وقتی به جا یخی های استیلی که معلوم نیست در چه دهه یی در پالایشگاه استفاده شده می نگری متوجه می شوی که روزی این دیار سالها ازبلاد دیگر جلوتر بوده چرا که تازه مشابه آن را این روزها در خانه های این وآن دیده ای که کلی پزش را هم می دهند. یا آن تلفن سنگینی که واقعا مچ دست را می انداخت به جهت شماره گیری احساس می کردی صدای پشت تلفن هر که هست آدمی است با صفا و لطفی دارد وصف ناشدنی نسبت به این گوشی ها یی که بی سیم است و معلوم نمی شود سر سیم به کجا وصل است. ماشین حساب ها هم دنیای دیگری را در ذهن مان ترسیم می کنند چرا که باور داری آن روزها هنگام محاسبه اعداد و ارقام کاربر محترم تمام احساسش را از طریق سر انگشتانش به روی کلید های ماشین حساب انتقال می دهد پس بی جهت نبوده وقتی که می شنیدیم : پول اون موقع ها برکت بیشتری داشت. نمی توان درست حدس زد ساعت 4 صبح اون روز چه کسایی بیدار بودند و چه حال و هوایی داشتند همون روزیی که الان 100سال ازش می گذره. همون روزیی که از فرداش زندگی های جدیدی شروع شده. اما می شه شمرد آدمایی که تو این صد سال اومدند و رفتند آدمایی که دست یکی شون اون پنکه رو روشن کرده و دیگری که اون کاپ رو با لای سر برده. هرچند آدم خیلی دلش می خواست بدونه اولین آشپز نفت چه کسی نام داشت یا اولین غذایی که تو شرکت پخته شده چی بوده؟ کلا اینکه تو بدونی " اولین ها"، چه کسایی یه چه چیزایی بوده برات خالی از لطف نیست. از همه اینا که بگذریم یادم نمی یاد درست تا الان چند تا نمایشگاه، موزه یا آثار باستانی رو رفتیم اما اینو می دونم که توی کمتر دفتری رو امضا کردیم و چیزی نوشتیم . اما یک دفتر که روی میز ساده کنار درب ورودی همون جایی که یکی نشسته و چویی می خوره و شماره می ندازه تا یه وقت آمار یکی از دستش در نره، دفتر یادشت های مراجعین بود که خودش نمایشگاهی بود، عجیب آدم رو وسوسه می کرد تا صفحات رو یکی یکی ورق بزنه و دست نوشته ها ویادگاری های اونها را مرور کنه. کسی باخط خوش نوشته: نمایشگاه یادآور خاطرات گذشته بود، به حق آنچه از پدران وصف شنیده بودیم در این بضاعت اندک متجلی شد. ودیگری کمی پایین تر میان شلوغی امضاها به مزاح اشاره کرده بود که: حالا فهمیدیم که چرا به ما می گن لافو! این دفتر هم خودش یه روز می شه یه نوستالژی. درست وقتی که داری از خودت بی خود می شی یا نه درست وقتی داری به خودت می آیی می بینی نمایشگاه زودتر ازاون چیزی که فکرشو می کردی تمام شد. با خودت می گی خیلی کوچیک بود خیلی کم بود دوست نداری این طوری یه دفعه تو ذوقت بخوره، جای خیلی از وسایلی که دنبالش بودی خالی بود. اصلا دوست نداری از اون حال و هوا بیرون بیایی ولی دیگر مجالی نیست. تو راه با خودت فکر می کنی چه خوب می شد اگه نمایشگاه دائمی می شد تا هر وقت دلت می گرفت و هوس می کردی دفتر خاطرات رو ورق بزنی یه سری هم می زدی نمایشگاه نفت. نوشته شده در هفته نامه اروند ۱-میانگین روزانه بین 70 الی 80 نفر مجبور و موظف به پرداخت فیش های 3000 یا 4000 هزار تومنی بانک ملی مرکزی( درآن شلوغی) و باز بانک دیگری جهت امتحان دست فرمان هستند . بدونه در نظر گرفتن مدت زمانی که این افراد روزانه ساعتها در بانک هستند و بدونه در نظر گرفتن اینکه خیلی ها مجبور به گرفتن مرخصی و یا قید کلاس را زدن می شوند با یک حساب سر انگشتی به مبلغ قابل توجهی می رسیم که با توجه به کمبودهای موجود از جمله نیروی انسانی و خودروی مناسب ،جهت امتحان فلسفه واریز فیش خود به خود زیر سئوال می رود . ضمن اینکه واریز فیش های مربوط به آئین نامه و دیگر موارد را هم منظور نکردیم .(چشم پزشکی،معاینه،..) 2-شما موظف هستید فقط همان روزی که امتحان دارید با مراجعه به راهنمایی ورانندگی نسبت به تحویل فیش و کارتکس خود در ساعت 7 صبح اقدام نمایید . امتحان یک ساعت و نیم دیگر است و برای شما یی که از ایستگاه 12 یا هر نقطه دیگری که امدید صرف ندارد که به منزل یا محل کار خود برگردید . پس باید در خیابان آویزان باشید تا امتحان شروع شود.(باور ندارید یک سربزنید باوارده.!) 3-محل برگزاری امتحان اقایان و خانمها جداست ولی اقایان موظفند راس همان ساعتی که مامور محترم مشغول امتحان گرفتن از خانم هاست در محل خود حضور داشته باشند تا حسابی کلافه شوند و حالشان سر جایش بیاید ( بعضی اوقات این الافی به 5 ساعت هم کشیده می شود ) وتنها چیزیهای که اهمیت ندارد خستگی ، گرسنگی ،افزایش استرس و خدای نکرده نیاز به سرویس بهداشتی است.(باور ندارید یک سر بزنید باوارده.!) 4-مهم نیست شما محصل باشید ، کاسب ، دانشجو یا فرهنگی . 18 ساله باشید یا جا ی پدربزرگ ...!؟ اینجا هم با تو مثل یک مجرم برخورد می شود .( برو ، بشین، بحث نکن،...) 5-مهم نیست ماشینی که به وسیله آن از شما امتحان می گیرند سالم باشد اصل بر رد شدن توست (باور ندارید یک سر بزنید باورده) 6-مهم نیست در خیابانی از تو امتحان بگیرند که شاید سالی یک بار هم آنجا نروی یا تو را در شرایطی قراربدهند که شاید هیچ وقت در آن شرایط قرارنگیری .( باور ندارید یه سری بزنید باوارده). ۷-حرف بی معنی و بی منطقی است که چرا در شهرهای دیگرهفته ای یک بار امتحان گرفته می شود و در اینجا ماهی یک بار چون جواب می شنوی: حالا این شهر همه چیزش درسته فقط امتحان رانندگیش مشکل داره؟ 8-موارد ذکر شده بعد از مصیبت ثبت نام در آموزشگاه های این شهر است می باشد که یا تا چند ماه آینده کلاس ها پر شده و جایی برای شما نیست یا برای تنظیم کلاس خود با مشکل مواجه می شوید. 9-موارد ذکر شده شامل تمام مامورین محترم راهنمایی و رانندگی نمی باشد . (باور ندارید یک سری بروید باوارده.!) نوشته شده در هفته نامه اروند آبادان 
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت
13:22 توسط سید محمد میرفصیحی| |
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت
1:38 توسط سید محمد میرفصیحی| |
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت
18:48 توسط سید محمد میرفصیحی| |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت
13:6 توسط سید محمد میرفصیحی| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:45 توسط امیرلک| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:43 توسط امیرلک| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:35 توسط امیرلک| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:30 توسط امیرلک| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:28 توسط امیرلک| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
21:23 توسط امیرلک| |


